داشتم تلویزیون تماشا می کردم، برنامه the talk. که پنج تا خانوم مجری برنامن هرکدوم از یه نژاد مختلف - دو تا انگلیسی/آمریکایی، یه دورگه، یه سیاه و یه شرق آسیایی- که همگی در آمریکایی بودن مشترکن و هرروز صبح بیدار می شن و می یان می شینن دورهم و نظرشون رو درمورد خبرهای اون روز می گن و چه و چه... یه جور برنامه خانواده، اما پر از غیبت و درگوشی و حاشیه. (1)
اون روز صحبت از پورتوریکویی بودن جنیفر لوپز و افریکن امریکن، یا فرنچ بودن بیانسه شد. همگی بطورجدی مخالفت خودشون رو با نسبت داده شدن یک شهروند آمریکایی به گذشته اش یا نژادش و یا حتی اوریجینش نشون دادن و یک صدا به این نتیجه رسیدن که: "اهمیتی نداره از کجا و کِی اومدی و رنگ پوستت، نژادت یا حتی دینت چیه. U r an American. و این جملات با تشویق بی امان حاضرین مواجه شد.
همینطور که به کارام می رسیدم به حرفاشون فکر می کردم، که آیا واقعا گذشته اثری در برآورد هر فردی از "حال"ش/ "حال" دیگری نداره؟ آیا فرداروز منِ ایرانیِ شرقیِ -کله مشکی- مسلمان که برای زندگی به خارجستان میرم یا شهروند ایالات متحده می شم، "حق برابر"ی با اون آمریکن اوریجین دارم درنظر دیگر شهروندا؟
بعد رفتم تو این فکر که این داستان چسبیدن ماها به نژاد و گذشته و خانواده و میراث فلان، مال شرقه؟ مال خاورمیانه است؟ یا نه، اصلا مال ماست؟
جالبه تو همین حیث و بین یه مهمونی آوردن تو برنامه که مجری برنامه ظاهرا محبوبی به نام: who do u think u r بود. برنامه ای که به جستجو درمورد گذشته و نسل های قدیم تر سلبریتی ها می پردازه... و سوپرایز خانومه برای همه بینندگان، نمایش گذشته خانوادگی مجریان محترم بود.
نمی تونم نگاه نگران شون رو، وقتی که داکیومنت های نسل های گذشته شون روی صفحه نمایش داده می شد، فراموش کنم.
دو خانوم انگلیسی تبار البته با آرامش بیشتر به گذشته اجدادشون در ولز و اسکاتلند گوش کردن، اما دو سیاه دیگه چشم هاشون دو دو می زد. به نظرم رسید که مهمان برنامه رعایت شون رو کرده بود. چراکه درمورد گذشته یکی شون گفت: فلانی که پدربزرگ تو بوده، در سال 1924 وارد ایالات متحده شده و در نیوجرسی کارمند دولت در امر صلح بانی بوده.
هنوز چند سالی از چاپ رمان "خدمتکار" اثر کاترین استاکت نگذشته و تازه چند ماهیه که فیلم The Help که از روی کتاب ساخته شده، به نمایش عمومی درآمده. فیلمی که تبعیض نژادی دیوانه وار علیه سیاه پوستان رو در نیوجرسی دهه شصت قرن بیستم نشون می ده. (2) نیوجرسی که پدربزگ سیاه پوست خانوم مجری در دهه بیست، صلح بانش بوده و کارمند دولت! در نیوجرسی که یه خدمتکار بدبخت سیاه، حتی شانس اینو نداشته که با رئیسش از یک دستشویی مشترک استفاده کنه!!! چه برسه به کمک برای برقراری صلح به یه سفیدپوست.
اگرچه مضحک بود، اما غمگین شدم برای ایرانیانی که می شناختم و به اوباما رای داده بودن و دلیلشون تنها این بود که یک سیاه پوست -شما بخونید یه مهاجر/ یه غیر خودی- داره بالاترین مقام سیاسی رو در ایالات متحده بدست می یاره... این افتخارآمیزه. غمگین شدم برای خودمون که با همه اینها بازهم اون طرف رودخونه ایم. اون طرف رودخونه نگه داشته شده ایم... چراکه دیگری خوب و بد/ برتر و پست/ درست و نادرست رو تعریف کرده و در اون ایام نمی دونم ماها کجا بودیم و به چی مشغول؟
یک: The Talk برنامه ایه از شبکه CBS که mbc4 هروز صبح برنامه روز قبلش رو نشون می ده. فکر کنم طرفای ده تا یازده.
دو: رمان "خدمتکار" یا همون The Help اثر کاترین استاکت در سال2009 میلادی چاپ شده و ماه های متمادی در لیست پرفروش ترین کتاب ها در ایالات متحده قرار داشت و فیلمی هم با همین نام و براساس داستان کتاب ساخته شد که جایزه بهترین بازیگر زن رو هم در گلدن گلوب برده.
نظرات ()یکم: امیدوارم سال نو برای همه مون مبارک باشه.
دوم: امسال رو پیش خودم سال سروسامان دادن به همه امور جاریه نامگذاری کردم. امروز خواهی نخواهی یکی از مهم ترین هاش انجام شد. نه که من خواسته باشم، خودش دیگه افتاده روی روال.
سوم: یه دلتنگی بدی پر کرده دلم رو که نه دلیل چندان مشخصی داره، نه حال و هوای خاصی (فقط کمی راست گفتم). فقط برای خودش هست. ولی بودنش بدم نیست خیلی. از بی دردی خوشم نمی یاد. راست راستش اینه که، مدت هاست که
دیگه خوشی ها منو می ترسونن. تا امروز که این مدلی بوده. وقتایی که باخودم نفس عمیقی ازبرای "شادی" و "انبساط" و "آخی خدا مُردم از خوشی" کشیده ام، دقیقا درهمون ثانیه های رخوت، یه دردی، یه حالی، یه هول و ولایی، چنان نشسته به دلم و زندگیم و جانم که همه احوالات خوش دود شده اند و رفته اند هوا. اینه که چشمم ترسیده. بیش از چشمم، دلم ترسیده. اینه که وقتی غصه هست، وقتی دل نگرانی هست، وقتی گرهی هرچند کوچک هست، دلم خوش می شه که قرار نیست همه شون باهم آوار بشن روی سر زندگیم و همه چیز عادیه. پس جای نگرانی نیست. این غصه ی الان و این ایام هم از همون جنسه. جنس یادآوری این که: می تونه فاجعه باشه، ولی نیست. پس قدرش رو بدون!
چه عادت بدیه این عادت دردطلبی و غصه دوستی! نمی خوام خودکاوی کنم برای بیرون کشیدن یه دلیل و برهانی.نه. بیشتر برای خودم افسوس می خورم. افسوس از این که چرا بلد نیستم خوش باشم و خوش بمونم و خوش بگذرونم این چند صباح عمر رو. نمی دونم دلیلش کودکی "آشفته حال" نسل منه؟ یا نه، "جوونی
نیمه ویران و پرالتهاب" آدم های قدوقواره من یا حتی اصلا "حال عادی زندگی" همینه. نه برای من، که برای هر تنابنده ای.
چهارم: داشتیم می رفتیم شمال، هنوز حتی همت رو
رد نکرده بودیم که همسفرمون آهنگش رو عوض کرد و شنیدم که یکی خوند: "جانا به غریبستان، چندین به چه می مانی؟ باز آ تو از این غربت، تاچند پریشانی؟". دل منو می گی، پرکشید و رفت تا دبیرستانم. تا نوجوانی پر شروشورم... سالها بود این آهنگ رو نشنیده بودم و کم کم داشت فراموشم می شد که درپس این امروز، چه گذشته ها نهفته است و چه ایامی و احوالی... خیلی غرقه "حال"م. "آن". "لحظه". نوشتن هام هم همه شده اند شرح حال "حال".
پنجم: آخرِ آخرِ همه این حرف ها و نقل ها، یه چیز رو یادم نمی ره: شکر خدا برای همه خوشبختی و آرامش و شادی که به زندگیم، به ایامم و به کامم ریخته.
پ.ن: چند روزی بود که می خواستم بنویسم اما، سرآخر همه سطرها چیز دیگری شد. نه اون حرف هایی که داشتم.
پ.ن2: نگین یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. سرفرصت حرفش رو می زنیم.
توضیح 1: سرآغاز آهنگ شکیلا همینه: باز آ... باز آ... باز آ... باز آ...
نظرات ()دل آدم تنگ می شه. گاهی دلت خیلی تنگ می شه. ولی سرخاک رفتن رو برعکس اون یکی عزیز، برای این یکی دوست ندارم. اصلا دلم تنگ نمی شه که برم بهشت زهرا و اسمش رو روی سنگ قبر نوی بی خط و خش بخونم...
ولی پنج شنبه صبح، یهو انگار که همه چیز رو فراموش کرده باشم، یهو از خواب بیدار شدم و گفتم با خودم: برم یه خبری ازش بگیرم. انگار که هست. انگار اگه از پیچ کوچه عظیم زادگان که سر کج کنی خونه شون رو می بینی و خودش رو که با اون عینک کلفت صدای مهربون و قد بلند منتظرت ایستاده...
دلم تنگ شده. غروبی نشستم کلی باهاش خلوت کردم. اما دلم باز نشد
پ.ن: خیلی هوامو داشتی. خصوصا اون شب آخری که بدترینِ همه اون ایام بود. ممنونم.
راستش رو بخوای اگه نبودی نمی دونم چطور می تونستم آروم بشم. ممنونم
بعد از پ.ن: نام برگرفته از یه ایمیل آهنگین بود از یه رفیقی که نوشته بود خیلی با این موزیک حال کرده...
نظرات ()آدم گاهی می شینه یه گوشه باخودش فکر می کنه که: یعنی چی درسته؟ چی درست نیست؟ اینایی که می شینن روی منبر درباره عاشورا و کربلا می گن... درست می گن؟ بازارگرمی نیست؟ تک و تعریف و استفاده ابزاری؟ و یا این که اصلا و کلا اصل قضیه چی هست؟
دیشب یه بنده خدایی داشت یه جایی، مثلا تو مایه های امامزاده صالح صحبت می کرد. می گفت سیمت که وصل بشه، اصلا حتی نشه اما بخوای که بشه، صدات رو می شنون. نگات می کنن. اونام صدات می کنن، می خوان که باشی.
تعریف می کرد از جوون گچ کار ساده تبریزی که غروبی، خسته و کوفته داشت از در یه روضه ای رد می شد و چون خجالت از لباسش کشید، تو نرفت و پشت در فقط دستش رو گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا اباعبدالله... و راهش رو گرفت و رفت.
اونوقت فرداش ملااحمد نراقییی پریشون از یه خواب بره پی اش و پیداش کنه و بگه: اباعبدالله بهت سلام رسوندن و گفتن، چرا رفتی زود؟ بیا.
نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.
یعنی جواب می دن سلاما رو؟
پ.ن: نزدیک اربعینه و دوباره دله تنگ داره می شه...
نظرات ()