دردو دلی با خودم

 
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

دل آدم تنگ می شه. گاهی دلت خیلی تنگ می شه. ولی سرخاک رفتن رو برعکس اون یکی عزیز، برای این یکی دوست ندارم. اصلا دلم تنگ نمی شه که برم بهشت زهرا و اسمش رو روی سنگ قبر نوی بی خط و خش بخونم...

ولی پنج شنبه صبح، یهو انگار که همه چیز رو فراموش کرده باشم، یهو از خواب بیدار شدم و گفتم با خودم: برم یه خبری ازش بگیرم. انگار که هست. انگار اگه از پیچ کوچه عظیم زادگان که سر کج کنی خونه شون رو می بینی و خودش رو که با اون عینک کلفت  صدای مهربون و قد بلند منتظرت ایستاده...

دلم تنگ شده. غروبی نشستم کلی باهاش خلوت کردم. اما دلم باز نشد

 

پ.ن: خیلی هوامو داشتی. خصوصا اون شب آخری که بدترینِ همه اون ایام بود. ممنونم.

راستش رو بخوای اگه نبودی نمی دونم چطور می تونستم آروم بشم. ممنونم

بعد از پ.ن: نام برگرفته از یه ایمیل آهنگین بود از یه رفیقی که نوشته بود خیلی با این موزیک حال کرده...


 
comment نظرات ()
 
 
ملا احمد
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

آدم گاهی می شینه یه گوشه باخودش فکر می کنه که: یعنی چی درسته؟ چی درست نیست؟ اینایی که می شینن روی منبر درباره عاشورا و کربلا می گن... درست می گن؟ بازارگرمی نیست؟ تک و تعریف و استفاده ابزاری؟ و یا این که اصلا و کلا اصل قضیه چی هست؟

دیشب یه بنده خدایی داشت یه جایی، مثلا تو مایه های امامزاده صالح صحبت می کرد. می گفت سیمت که وصل بشه، اصلا حتی نشه اما بخوای که بشه، صدات رو می شنون. نگات می کنن. اونام صدات می کنن، می خوان که باشی.

تعریف می کرد از جوون گچ کار ساده تبریزی که غروبی، خسته و کوفته داشت از در یه روضه ای رد می شد و چون خجالت از لباسش کشید، تو نرفت و پشت در فقط دستش رو گذاشت روی سینه و گفت: السلام علیک یا اباعبدالله... و راهش رو گرفت و رفت.

اونوقت فرداش ملااحمد نراقییی پریشون از یه خواب بره پی اش و پیداش کنه و بگه: اباعبدالله بهت سلام رسوندن و گفتن، چرا رفتی زود؟ بیا.  

نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.

یعنی جواب می دن سلاما رو؟

پ.ن: نزدیک اربعینه و دوباره دله تنگ داره می شه...


 
comment نظرات ()
 
 
شب نوشت
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

گاهی خوش بخت بودن دشوار می شه. این تنها جمله ای بود که می خواستم تو این پست بنویسم، اما تا منتظر بودم که صفحه لود بشه، یه ایمیلی باز کردم که اونم مثل این پست من فقط یه جمله بود: "هیچ می دونی اون چیزایی که تو داری، آرزوی  آدمای دیگه ای هستن؟"

راستش رو بخوای، یهو سست شد همه وجودم. خوب که فکر کردم دیدم خوش بختی انگاری اون قدرها هم دشوار نیست. گاهی خوش بختی تو با غمگینی همراهه و گاهی شاده مثل یه کودک رها. شاید فقط شکلش فرق داره اما ذات زیباش همونیه که باید باشه.

پ.ن:

یک: رخوت هست و حتی وقت گذرانی بی هیچ نگرانی. ولی دوست ندارم همیشگی بشه. باید دست به کار شد

دو: التماس دعا


 
comment نظرات ()
 
 
نقطه...پایان
نویسنده : سارا - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

الان دقیقا ساعت نه و سی و هشت دقیقه صبح روز چهارشنبه، دوازدهم مرداده. حالا چرا این همه دقیق؟ چون تقریبا حوالی چهل و پنج دقیقه دیگه باید از پایان نامه فوق لیسانسم دفاع کنم. و این یعنی که تموم شد. دیگه واقعا تموم شد.

احساسات متناقضی دارم. اول این که کمی مضطربم. دوم این که خیلی بده که توی ماه رمضون و زبون روزه باید دفاع کنم. ولی سومش یه حال غریبیه. یه حالی که آدم دم رفتن داره. اون لحظه ای که هرکاری بوده و تبوده کردی، هر حرفی باید گفته می شده زدی و دیگه وقت خداحافظی شده. مثل یه مسافر که باید برگرده... یا شایدم بره.

امیدوارم کم دردسر و با نمره خوب دفاع کنم. ولی اگه ادامه ای نباشه برای این روزا... خیلی از این اگه می ترسم.


 
comment نظرات ()